شاهنامهٔ فردوسی

هفت‌خوان رستم

000 / 100

سفر در حال آماده شدن است…

شاهنامهٔ فردوسی

هفت‌خوان رستم

هفت آزمون بر راه مازندران. برای سفر، بپیمای و فروتر بیا.

برای آغاز، اسکرول کنید

خوان یکم — رخش و شیر

خوان یکم

رخش و شیر

شب · سکوت · مهتاب

رستم زیر درخت خفته و رخش کنار او ایستاده است
خوابِ پهلوان در نیزار
رستم پس از روزی دراز بر راه مازندران، در نیزاری آرام فرود آمد. رخش را رها کرد تا بچرد، پوست پلنگ را زیر سر نهاد و به خوابی ژرف رفت. اما آن نیزار، بیشهٔ شیری بود.
چو یک پاس بگذشت درنده شیر
به سوی کنام خود آمد دلیر
شیر از میان علف‌ها به اردوگاه نزدیک می‌شود
شیر از میان علف‌های بلند بیرون آمد؛ خاموش، چون تیغی که هنوز کشیده نشده است. مردی خفته دید و اسبی بیدار.
شیر بر رخش می‌جهد
رخش می‌توانست بانگ برآورد و خداوندگار خود را بیدار کند، اما نکرد. سم بر سنگ کوفت و خود به پیشواز رفت.
برانگیخت رخش و بزد یک دو پای
به دندان بکندش سر از جای
رستم سوار بر رخش با گرز بر شیر می‌کوبد
رخش بر شیرِ کشته ایستاده است
بامداد، رستم بیدار شد و شیر کشته را در خون دید. رخش را در بر گرفت و او را سرزنش کرد که چرا تنها جنگید: «اگر تو کشته می‌شدی، این گرز و کمند را که بر مازندران می‌برد؟»
رستم کنار شیرِ کشته، رخش را نوازش می‌کند
بدو گفت کای رخشِ شبرنگِ من
که گفتت که با شیر کن جنگ من

خوان دوم — یافتن چشمهٔ آب

خوان دوم

یافتن چشمهٔ آب

بیابان · تشنگی · نیایش · امید

رستم سوار بر رخش در میان بیابانی بی‌انتها و سوزان
ورود به بیابان
پس از آن‌که رستم و رخش از نخستین خوان گذشتند، راه مازندران را دوباره در پیش گرفتند. شیر در پشت سرشان افتاده بود و اکنون پیش روی آنان راهی دراز و ناشناخته قرار داشت. رستم بر رخش نشست و به راه افتاد. راه، آرام‌آرام تغییر کرد. سبزه‌ها کمتر شدند. درختان از برابر دیدگان ناپدید شدند. و هرچه رستم پیش‌تر می‌رفت، زمین خشک‌تر و آسمان سوزان‌تر می‌شد.
چنان گرم گردید هامون و دشت
تو گفتی که آتش برو برگذشت
تن اسپ و گویا زبان سوار
ز گرمی و از تشنگی شد زکار
رخش خسته در گرمای بیابان و رستم نگران در کنار او
سرانجام، رستم و رخش وارد بیابانی شدند که گویی پایانی نداشت. نه آبادی‌ای دیده می‌شد، نه درختی و نه جویباری. تنها خاک بود و سنگ و آفتابی که بی‌رحمانه بر زمین می‌تابید. اما رستم هنوز نمی‌دانست که سخت‌ترین دشمن این خوان، نه یک دیو و نه یک جنگجو، بلکه تشنگی خواهد بود.
رستم پیاده در بیابان حرکت می‌کند و رخش خسته پشت سر اوست
گرمای بیابان هر لحظه بیشتر شد. رخش، آن اسب نیرومند و بی‌همتا، کم‌کم توان خود را از دست داد. نفس‌هایش سنگین شد و گام‌هایش کندتر. رستم از اسب فرود آمد و ژوپین را در دست گرفت. پیاده به راه افتاد و رخش نیز پشت سر او حرکت کرد.
بیفتاد رستم بر آن گرم خاک
زبان گشته از تشنگی چاک چاک
رستم از شدت تشنگی بر خاک داغ بیابان افتاده و رخش در دوردست ایستاده است
هر دو تشنه بودند. هر دو خسته بودند. اما راه همچنان ادامه داشت. رستم قدم بر خاک داغ می‌گذاشت و در جست‌وجوی راهی برای نجات بود. سرانجام تشنگی بر او چیره شد. پهلوانی که در برابر شیر و دیو ایستاده بود، اکنون در برابر طبیعت درمانده شده بود. رستم بر خاک گرم بیابان افتاد.
رستم دیگر راهی برای چاره نمی‌دید. پس روی به آسمان کرد و از پروردگار یاری خواست. او برای جان خودش تنها دعا نمی‌کرد. کی‌کاووس و سپاه ایران هنوز در مازندران گرفتار بودند. اگر رستم از پا می‌افتاد، امید ایرانیان نیز کم‌رنگ می‌شد. پس از خداوند خواست که توان ادامه راه را به او بازگرداند.
چنین گفت کای داور دادگر
همه رنج و سختی تو آری به سر
رستم درمانده در برابر آسمان ایستاده و از پروردگار یاری می‌خواهد
مدتی سکوت بود. بیابان همچنان خالی و خاموش بود. تا این‌که حرکتی در دوردست دیده شد. میشی از میان بیابان می‌گذشت. رستم سر بلند کرد. اگر این میش در چنین سرزمین خشکی زندگی می‌کرد، پس آبشخورش کجا بود؟ شاید این جانور راهی را می‌شناخت که رستم نمی‌دید. رستم با آخرین توان از جای برخاست و به دنبال میش راه افتاد.
میشی در دوردست بیابان ظاهر شده و رستم از روی زمین به آن نگاه می‌کند
همانگه یکی میش نیکوسرین
بپیمود پیش تهمتن زمین
رستم با آخرین توان خود به دنبال میش در بیابان حرکت می‌کند
میش پیش رفت. رستم نیز پشت سر او آمد. و ناگهان، میان آن همه خشکی، چشمه‌ای پدیدار شد. آب زلال از دل زمین می‌جوشید. رستم برای لحظه‌ای ایستاد. گویی باور نمی‌کرد که در دل چنین بیابانی، چنین چشمه‌ای وجود داشته باشد. او رو به آسمان کرد و خداوند را ستود.
چشمه‌ای زلال در میان بیابان خشک که میش در کنار آن ایستاده و رستم در حال نزدیک شدن است
سپس خود را به آب رساند. آب نوشید. و جان خسته‌اش دوباره نیرو گرفت. رخش نیز به کنار چشمه آمد. رستم زین را از پشت او برداشت، اسب وفادارش را آب داد و تنش را شست. رخش نیز دوباره جان گرفت.
به ره بر یکی چشمه آمد پدید
چو میش سراور بدانجا رسید
تهمتن سوی آسمان کرد روی
چنین گفت کای داور راستگوی
رستم کنار چشمه آب می‌نوشد و رخش نیز در حال نوشیدن آب است
اکنون تشنگی شکست خورده بود. اما گرسنگی باقی مانده بود. رستم آماده شکار شد.
رستم زین را از پشت رخش برداشته و تن خستهٔ اسب وفادارش را در کنار چشمه می‌شوید
گوری یافت و آن را شکار کرد. سپس آتش برپا کرد و شکار را بریان نمود. غذا خورد و نیروی از دست‌رفته‌اش را دوباره به دست آورد.
بیفگند گوری چو پیل ژیان
جدا کرد ازو چرم پای و میان
رستم در حاشیه بیابان با کمان آماده شکار گور ایستاده است
شب از راه رسید. رستم دوباره کنار چشمه آرام گرفت. آتش کوچکی در کنار او می‌سوخت. رخش در نزدیکی آب مشغول چرا بود.
غروب در کنار چشمه، رستم کنار آتش و رخش در نزدیکی آب
رستم به رخش نگاه کرد و با او سخن گفت. اگر در این شب دشمنی به سوی او آمد، رخش باید او را بیدار می‌کرد. اما نباید خود به جنگ دشمن می‌رفت. رستم پس از پشت سر گذاشتن آن روز سخت، دیگر توان چندانی نداشت. پس کنار چشمه دراز کشید. چشم‌هایش را بست. و به خواب رفت.
رستم دست بر گردن رخش گذاشته و پیش از خواب با او سخن می‌گوید
بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران رخش تا نیم‌شب
رستم در کنار چشمه خوابیده و رخش در تاریکی شب نگهبانی می‌دهد
همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید. اما این آرامش دوام نداشت. در دل تاریکی، چیزی حرکت کرد. سایه‌ای عظیم از دوردست گذشت. چیزی بسیار بزرگ‌تر و هولناک‌تر از آنچه رستم در این بیابان دیده بود. رستم همچنان در خواب بود. رخش هنوز نگهبان او بود. و در تاریکی، خطری تازه به سوی چشمه نزدیک می‌شد. خوان دوم به پایان رسید.
رستم در کنار چشمه خوابیده و سایه‌ای عظیم و ناشناس در تاریکی دوردست ظاهر شده است

خوان سوم — اژدهای شب

خوان سوم

اژدهای شب

بیم · تاریکی · تندر

شب بر بیابان فرو نشسته بود و چشمه در مهتاب می‌درخشید. رستم پس از روز دراز تشنگی و شکار، کنار آتشی که رو به خاموشی می‌رفت به خواب رفته بود. رخش در نزدیکی آب ایستاده بود و گوش‌هایش را تیز کرده بود. همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید، اما در دل تاریکی چیزی جنبید؛ سایه‌ای عظیم از دوردست گذشت.
ز دشت اندر آمد یکی اژدها
کزو پیل گفتی نیابد رها
رستم خفته در کنار چشمه و سایه‌ای عظیم در تاریکی
رخش ناگهان سر بلند کرد و به تاریکی خیره شد. سم بر زمین کوفت و خاک برخاست. رستم از خواب پرید و شمشیر را در دست گرفت، اما هرچه به گرد بیابان نگریست، جز تاریکی شب چیزی ندید. اژدها ناپدید شده بود. رستم که از بیدار شدن بیهوده به خشم آمده بود، رخش را سرزنش کرد و دوباره به خواب رفت.
رخش با سم بر زمین می‌کوبد و رستم از خواب برمی‌خیزد
تهمتن چو از خواب بیدار شد
سر پر خرد پر ز پیکار شد
سایه اژدها نزدیک‌تر در تاریکی و رخش هراسان
بار دیگر که رستم به خواب رفت، اژدها از تاریکی بیرون آمد؛ این بار نزدیک‌تر و بزرگ‌تر. رخش دوباره با سم بر زمین کوفت و خاک به هوا پاشید. رستم بیدار شد و این بار نیز جز تاریکی چیزی ندید، اما ترس در دلش ریشه دوانده بود. او رخش را تهدید کرد که اگر بار دیگر او را بیهوده بیدار کند، سرش را با شمشیر خواهد زد، و دوباره خوابید.
به گرد بیابان یکی بنگرید
شد آن اژدهای دژم ناپدید
سومین بار که خواب بر چشمان رستم نشست، اژدها با غرشی که زمین را لرزاند بازگشت. این بار ناپدید نشد. رخش چون باد به سوی رستم دوید و با خروش، خاک از زمین برکند. رستم بیدار شد و این بار، جهان‌آفرین چنان روشنایی ساخت که زمین نتوانست اژدها را پنهان کند. هیولا در برابرش ایستاده بود.
چنان ساخت روشن جهان‌آفرین
که پنهان نکرد اژدها را زمین
اژدهای عظیم در برابر رستم و رخش قد برافراشته است
رستم بی‌درنگ تیغ تیز از میان برکشید و در برابر اژدها ایستاد. «نام بر گوی!» بانگ زد؛ «که از این پس گیتی به کام نخواهی دید.» اژدها غرید که از چنگ او هیچ‌کس رها نمی‌شود. رستم پاسخ داد: «من رستمم، از تخمهٔ دستان و سام؛ به‌تنهایی لشکری‌ام و زمین را به رخش دلاور می‌سپارم.»
رستم با شمشیر کشیده در برابر اژدها ایستاده است
بدان اژدها گفت بر گوی نام
کزین پس تو گیتی نبینی به کام
چنین داد پاسخ که من رستمم
ز دستان و از سام و از نیرمم
نبرد رستم و رخش با اژدها در میان گرد و خاک
نبرد آغاز شد. اژدها آتش می‌افروخت و زمین از کارزار پرآتش شده بود. رستم با شمشیر بر پولاد تن او می‌کوفت و رخش نیز با دندان و سم به جنگ برخاسته بود؛ اسب وفادار، دوشادوش خداوندگارش می‌جنگید.
بلند اژدها را به دندان گرفت
بدرید کتفش بدندان چو شیر
ضربه نهایی رستم با شمشیر بر اژدها
چون رستم زور تن اژدها را دید، با همهٔ توان تیغ را فرود آورد. شمشیر، سر اژدها را از تن جدا کرد و خون چون رود بر زمین جاری شد. هیولای دژم بر خاک افتاد و بیابان از نعره‌اش خاموش شد.
بزد تیغ و بنداخت از بر سرش
فرو ریخت چون رود خون از برش
اژدهای کشته بر زمین افتاده و رستم پیروز در کنارش
رستم بر بالین اژدهای کشته ایستاد و به پیکر عظیم آن نگریست. شب آرام‌تر شده بود و باد، بوی دود و خون را با خود می‌برد. پهلوان، خسته اما پیروز، شمشیر خون‌آلود را در غلاف نهاد.
به یزدان چنین گفت کای دادگر
تو دادی مرا دانش و زور و فر
رستم در کنار چشمه آرام خود را می‌شوید
سپس رستم به کنار چشمه بازگشت و سر و تن را در آب پاک شست. به درگاه یزدان سپاس برد که به او دانش و زور و فر داده بود. آب آرام بود و بیابان دوباره نفس می‌کشید.
رستم و رخش در سپیده‌دم به راه ادامه می‌دهند
با سپیده‌دم، رستم بر رخش نشست و راه مازندران را در پیش گرفت. چشمه و پیکر اژدها در پشت سر ماندند و پیش رو، خوان چهارم در انتظار بود.

خوان چهارم — زنِ جادو

خوان چهارم

زنِ جادو

جادو · فریب · نورِ بیگانه

رستم و رخش در حال ورود به سرزمینی سرسبز و زیبا
پس از آن‌که رستم اژدها را از پای درآورد، دوباره بار سفر بست. راه مازندران هنوز دراز بود و پهلوان می‌دانست که خطرهای بسیاری در پیش دارد. رستم بر رخش نشست و به راه افتاد. روزها گذشت. بیابان‌ها پشت سر گذاشته شدند و کم‌کم چهره سرزمین تغییر کرد. خشکی جای خود را به سبزه داد. درختان از دور پدیدار شدند. جویبارها از میان زمین می‌گذشتند و بوی گل و گیاه در هوا پیچیده بود.
درخت و گیا دید و آب روان
چنان چون بود جای مرد جوان
رستم سوار بر رخش در مسیر سرسبز و گل‌دار به سوی باغی در دوردست
رستم اندکی پیش رفت و در کنار جویباری آرام توقف کرد. رخش آب نوشید. رستم نیز از زین فرود آمد و لحظه‌ای به اطراف نگریست. همه‌چیز زیبا بود. بیش از اندازه زیبا. در میان درختان، راهی باریک به سمت باغی ناشناخته می‌رفت. رستم تصمیم گرفت از آن راه بگذرد.
زنی زیبا در کنار جویبار نشسته و رستم و رخش در فاصله‌ای از او ایستاده‌اند
رستم در میان باغ پیش رفت. ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد. در کنار جویبار، زیر سایه درختان، زنی نشسته بود. لباس‌هایی زیبا بر تن داشت و چهره‌اش آرام و دلنشین بود. در برابرش سفره‌ای گسترده شده بود؛ نان و میوه و خوراک‌های گوناگون. زن سر بلند کرد و رستم را دید. رستم نیز ایستاد. برای لحظه‌ای هر دو به یکدیگر نگاه کردند. زن با رویی گشاده از پهلوان استقبال کرد. گویی منتظر آمدن او بوده است.
رستم کنار سفره نشسته و زن روبه‌روی اوست و رخش پشت سر مراقب است
زن به رستم نزدیک شد و او را به سفره فراخواند. رستم که خسته راه بود، پذیرفت. کنار سفره نشست. آب و غذا در برابرش بود. برای نخستین بار پس از چندین روز، پهلوان در جایی آرام نشسته بود که خبری از جنگ و دیو و اژدها در آن نبود. اما رخش آرام نمی‌گرفت. اسب سرش را بالا گرفته بود و مدام به زن نگاه می‌کرد. گویی چیزی را حس می‌کرد که رستم هنوز نمی‌دید.
رستم دست به سوی غذا برد. اما پیش از آن‌که چیزی بخورد، رسم پهلوانی را به جا آورد. دل به خدا سپرد و نام او را بر زبان آورد. همین که نام خداوند بر زبان رستم جاری شد، اتفاقی عجیب افتاد. زن ناگهان آرامش خود را از دست داد. چهره‌اش تغییر کرد. آن زیبایی که تا لحظه‌ای پیش دیده می‌شد، گویی پرده‌ای بیش نبود. رستم با دقت به او نگاه کرد. چیزی در این زن درست نبود.
تهمتن به یزدان نیایش گرفت
ابر آفرینها فزایش گرفت
رستم سر به سوی آسمان گرفته و در حال نیایش است و چهره زن مضطرب شده
رستم دوباره به زن نگاه کرد. و ناگهان... چهره زن در برابر چشمانش دگرگون شد. پوست جوان و زیبایش پژمرده شد. موهایش آشفته گشت. چشمانش حالتی هولناک پیدا کرد. دستانش به چنگال‌هایی بلند تبدیل شد. دیگر زنی زیبا در برابر رستم نبود. جادوگر آشکار شده بود.
سیه گشت چون نام یزدان شنید
تهمتن سبک چون درو بنگرید
زن زیبا در حال تبدیل شدن به جادوگری هولناک و رستم با شمشیر کشیده عقب رفته است
چو آواز داد از خداوند مهر
دگرگونه‌تر گشت جادو به چهر
رستم با شمشیر کشیده روبه‌روی جادوگر ایستاده و رخش آماده حمله است
جادوگر دیگر نقاب خود را پنهان نمی‌کرد. با خشم به سوی رستم حمله کرد. رستم شمشیر کشید. رخش نیز به کنار پهلوان آمد. جادوگر می‌خواست رستم را با نیروی جادویی خود گرفتار کند، اما پهلوان عقب ننشست. شمشیر در دست رستم درخشید. او یک گام جلو رفت. جادوگر حمله کرد. رستم ضربه او را دفع کرد. بار دیگر جادوگر یورش آورد. این بار رخش نیز به کمک رستم شتافت.
نبرد رستم با جادوگر در میان برگ‌ها و خاک برخاسته
باغ زیبا دیگر شبیه همان جایی نبود که رستم لحظاتی پیش دیده بود. شاخه‌ها شکسته بودند. خاک و برگ در هوا می‌چرخید. صدای برخورد شمشیر و چنگال جادوگر در سراسر باغ می‌پیچید. رستم لحظه‌ای صبر کرد. جادوگر دوباره حمله کرد. این بار رستم نیز پیش رفت. نبرد آغاز شد.
بینداخت از باد خم کمند
سر جادو آورد ناگه ببند
جادوگر شکست‌خورده روی زمین افتاده و رستم بالای سر او ایستاده است
رستم کمند را برگرفت و بر گردن جادوگر انداخت. جادوگر در بند گرفتار آمد و چهرهٔ راستینش آشکارتر شد: پیری گنده، پر از آژنگ و نیرنگ. اما رستم فرصت را از دست نداد. با خنجر کار او را یکسره کرد. نیروی جادوگر شکست. موجود هولناک بر زمین افتاد. باغ دوباره در سکوت فرو رفت. رستم چند لحظه همان‌جا ایستاد. به موجودی که تا چند لحظه پیش خود را زنی زیبا نشان داده بود نگاه کرد. یک بار دیگر، ظاهر فریبنده شکست خورده بود.
یکی گنده پیری شد اندر کمند
پر آژنگ و نیرنگ و بند و گزند
میانش به خنجر به دو نیم کرد
دل جادوان زو پر از بیم کرد
رستم سوار بر رخش در حال ترک باغ و حرکت به سوی افق
رستم شمشیر خود را غلاف کرد. به رخش نزدیک شد و دست بر گردنش کشید. اسب وفادارش نیز آرام گرفته بود. رستم بار دیگر بر رخش نشست. نگاهی به پشت سر انداخت. باغ زیبا هنوز همان باغ بود؛ اما رستم دیگر به ظاهر آن اعتماد نمی‌کرد. او آموخته بود که در این سفر، هر چیزی ممکن است چیزی جز آنچه به نظر می‌رسد باشد. یک بیابان می‌تواند مرگ را در خود پنهان کند. یک اژدها می‌تواند در تاریکی انتظار بکشد. و یک زن زیبا می‌تواند چهره یک جادوگر را در پشت خود پنهان کرده باشد. رستم افسار رخش را گرفت. راه مازندران هنوز ادامه داشت. پس رو به سوی افق کرد. و دوباره به راه افتاد.
رستم یک بار دیگر از خوانی دشوار گذشته بود. اما هرچه به مازندران نزدیک‌تر می‌شد، خطرها نیز هولناک‌تر می‌شدند. اکنون دیگر می‌دانست که دشمن همیشه با چهره‌ای ترسناک به سراغ انسان نمی‌آید. گاهی دشمن... با چهره‌ای زیبا ظاهر می‌شود. رستم و رخش در دوردست ناپدید شدند. راه پیش رویشان ادامه داشت. و در آن سوی این راه، خوان پنجم انتظارشان را می‌کشید.

خوان پنجم — اولادِ راهنما

خوان پنجم

اولادِ راهنما

ستیز · تنش · نبرد

رستم پس از پشت سر گذاشتن سرزمین جادو، دوباره راه مازندران را در پیش گرفت. روز و شب می‌راند. راه دراز بود و پهلوان خسته. تا آن‌که شب فرا رسید. تاریکی چنان بر زمین افتاده بود که دیگر نه راه دیده می‌شد و نه نشانی از آن. نه ماهی در آسمان بود که راه را روشن کند، و نه ستاره‌ای که مسیر را نشان دهد. رستم عنان رخش را رها کرد. به اسب وفادارش اعتماد کرد و گذاشت خودش راه را پیدا کند.
شب تیره چون روی زنگی سیاه
ستاره نه پیدا نه خورشید و ماه
رستم و رخش از تاریکی شب وارد دشتی وسیع و سرسبز شده‌اند
رخش در دل تاریکی پیش رفت. رستم نیز آرام بر پشت او نشسته بود. تا سرانجام، پس از پیمودن راهی طولانی، روشنایی از دور پدیدار شد. سپیده نزدیک می‌شد. رستم چشم گشود و دید که سرزمین ناگهان تغییر کرده است. زمین پر از سبزه بود. آب‌های روان از میان دشت می‌گذشتند. رستم که تمام شب را در راه بود، دیگر توان ادامه دادن نداشت. از رخش فرود آمد. ببر بیان را از تن بیرون آورد. خود را شست و جامه و ببر بیان را در آفتاب گذاشت تا خشک شوند. سپس از گیاهان بستری برای خود ساخت. سپر را زیر سر گذاشت. شمشیر را کنار خود نهاد. رخش را نیز آزاد کرد تا در سبزه‌زار بچرد. رستم چشم‌هایش را بست. و خیلی زود به خواب رفت.
رستم در میان سبزه‌ها خوابیده و رخش در دوردست می‌چرد
رستم خواب بود. اما رخش آزادانه در میان سبزه‌ها می‌چرید. دشتبان آن سرزمین از دور اسب را دید. خشمگین شد. این سبزه‌زار و کشتزار برای او بود و حالا اسبی بیگانه در میان آن می‌چرید. با شتاب خود را به رخش رساند. چوبی در دست داشت. و بدون آن‌که بداند صاحب این اسب چه کسی است، چوب را بر پای رخش زد. رخش عقب رفت. صدای ضربه رستم را از خواب بیدار کرد. پهلوان چشم گشود. دشتبان را دید که خشمگین بالای سرش ایستاده است.
دشتبان خشمگین با چوب در برابر رخش ایستاده است
دشتبان با خشم به رستم گفت: چرا اسبت را در کشتزار من رها کرده‌ای؟ رستم که از خواب بیدار شده بود، از سخنان مرد خشمگین شد. دست دراز کرد. دو گوش دشتبان را گرفت. و او را به سزای گستاخی‌اش رساند. دشتبان که دیگر جرئت نزدیک شدن به رستم را نداشت، گریخت. اما این ماجرا برای او تمام نشده بود. او نزد پهلوان دیگری رفت. اولاد. و شکایت خود را پیش او برد.
سپاه اولاد از میان گرد و خاک در افق به سوی رستم می‌آید
اولاد سخنان دشتبان را شنید. خشمگین شد. سپاهی گرد آورد. مردان مسلح را با خود همراه کرد. و به سوی رستم رفت. رستم هنوز در همان دشت بود. اما این بار، دیگر یک مرد تنها در برابرش نبود. سپاهی به سوی او می‌آمد. صدای سم اسبان از دور شنیده می‌شد. گرد و خاک در افق بالا می‌رفت. رستم به میدان نگاه کرد. شمشیر و گرز خود را آماده کرد.
اولاد و مردانش به رستم نزدیک شدند. نبرد آغاز شد. اما اولاد خیلی زود دریافت که این مرد، جنگجویی معمولی نیست. رستم همچون طوفان به میان سپاه زد. گرز او فرود می‌آمد و صفوف جنگجویان از هم می‌پاشید. یکی پس از دیگری شکست خوردند. آنچه اولاد تصور می‌کرد نبردی ساده برای تنبیه یک مسافر است، به کابوسی برای سپاهش تبدیل شد.
چو شیر اندر آمد میان بره
همه رزمگه شد ز کشته خره
رستم سوار بر رخش با گرز در میان سپاه اولاد می‌تازد
سپاه اولاد تاب مقاومت نیاورد. صفوفشان شکست. مردان گریختند. و سرانجام خود اولاد نیز در برابر رستم قرار گرفت. رستم به سوی او تاخت. اولاد جنگید. اما توان ایستادگی در برابر پهلوان ایران را نداشت. رستم او را شکست داد. و با کمند گرفتار کرد.
رستم اولاد شکست‌خورده را با کمند گرفتار کرده است
رستم اولاد را نزد خود آورد. اما او را بی‌درنگ نکشت. از او پرسید: راه مازندران کجاست؟ دیو سپید کجاست؟ کاووس و سپاه ایران کجا گرفتار شده‌اند؟ اولاد که قدرت رستم را دیده بود، دانست که مقاومت بیهوده است. رستم به او وعده‌ای داد. اگر اولاد راه را نشان دهد و او را تا جایگاه دشمنانش هدایت کند، پس از پیروزی، پاداش بزرگی خواهد گرفت. حتی وعده کرد که اگر شاه مازندران را شکست دهد، اولاد را بر تخت آن سرزمین خواهد نشاند.
ازان سو کجا هست کاووس کی
مرا راه بنمای و بردار پی
رستم سوار بر رخش پشت سر اولاد راهنما در حرکت است
اولاد پذیرفت. اکنون دیگر دشمن و دشمن‌گیر در یک مسیر حرکت می‌کردند. رستم سوار بر رخش شد. اولاد در پیشاپیش او راه افتاد. آن‌ها به سوی مازندران حرکت کردند.
هزاران آتش مازندران در دل تاریکی شب می‌درخشند
اولاد شب و روز راه پیمود. رستم نیز بی‌وقفه پشت سر او می‌رفت. تا آن‌که به کوه اسپروز نزدیک شدند. از دور، در دل تاریکی، روشنایی‌هایی دیده شد. شعله‌هایی در شب می‌سوختند. گویی هزاران آتش در زمین پراکنده شده بود. رستم به اولاد نگاه کرد. و پرسید: آن روشنایی‌ها چیست؟ اولاد پاسخ داد: آن‌ها آتش‌های سرزمین مازندران‌اند. آن‌جا سرزمین دشمن است. و در همان نزدیکی، ارژنگ دیو زندگی می‌کند.
رستم خفته و اولاد بسته به درخت زیر آسمان پرستاره
اولاد را به درختی بست. کمند را محکم کرد تا نتواند بگریزد. سپس گرز خود را در کنار گذاشت. بر بستر زمین دراز کشید. و به خواب رفت.
رستم و اولاد به سوی کوه‌ها و اردوگاه دیوان پیش می‌روند
صبح فرا رسید. خورشید از پشت کوه‌ها بالا آمد. رستم از خواب برخاست. زره خود را پوشید. گرزش را برداشت. بر رخش نشست. و نگاهی به اولاد انداخت. راهی که در پیش داشت، دیگر راه یک سفر معمولی نبود. او اکنون به قلب سرزمین دیوان رسیده بود. و در برابرش، یکی از بزرگ‌ترین دشمنانش انتظار می‌کشید: ارژنگ دیو. رستم افسار رخش را گرفت. به سوی سرزمین مازندران حرکت کرد. و بدین‌گونه، خوان پنجم به پایان رسید.

خوان ششم — ارژنگِ دیو

خوان ششم

ارژنگِ دیو

تباهی · خاکستر · هراس

اردوگاه عظیم دیوان در شب با آتش‌ها و خیمه‌ها و رستم و رخش و اولاد بر بلندی
رستم پس از آن‌که اولاد را به اسارت گرفت، از او خواست راه را نشانش دهد. اولاد نیز همان‌گونه که وعده داده بود، رستم را به سوی مازندران برد. راه پیمودند تا به جایی رسیدند که از دور، اردوگاه عظیم دیوان پیدا بود. آتش‌های بسیاری در شب می‌سوخت. خیمه‌ها در کنار یکدیگر برپا شده بودند. صدای نگهبانان و دیوان از دور شنیده می‌شد. رستم ایستاد و به آن سوی سرزمین نگاه کرد. اولاد به او گفت: در همین نزدیکی، ارژنگ دیو فرمانروایی می‌کند. و در جایی دیگر، شاه ایران، کی‌کاووس، با سپاهش گرفتار شده است. رستم فهمید که دیگر به هدف خود بسیار نزدیک شده است. اما هنوز یک مانع بزرگ میان او و سپاه ایران ایستاده بود. ارژنگ دیو.
رستم شب را در همان نزدیکی گذراند. اما صبح که خورشید بالا آمد، تصمیم خود را گرفت. او نمی‌خواست بیش از این منتظر بماند. باید خود را به کی‌کاووس می‌رساند. پس آماده شد. زره پوشید. گرز خود را برداشت. بر رخش نشست. و به سوی اردوگاه دیوان حرکت کرد.
رستم سوار بر رخش در حال یورش به اردوگاه دیوان با گرز بالا برده
رستم به اردوگاه نزدیک شد. نگهبانان او را دیدند. اما هنوز نمی‌دانستند این پهلوان تنها برای چه آمده است. ناگهان رستم به میان آنان تاخت. فریاد او در اردوگاه پیچید. دیوان از هر سو به سویش آمدند. اما رستم از جای خود تکان نخورد. گرز را در دست گرفت. و به دل سپاه دشمن زد.
ارژنگ دیو عظیم‌الجثه از خیمه بیرون آمده و رستم در برابر او
رستم چون شیر به میان گله زد. هر جا که می‌گذشت، صفی از دشمنان فرو می‌ریخت. گرزش فرود می‌آمد. دیوان عقب می‌رفتند. اما تعدادشان بسیار بود. از هر سو به سوی رستم می‌آمدند. رستم همچنان پیش می‌رفت. تا آن‌که صدای دیگری در اردوگاه پیچید. صدایی که حتی دیوان را نیز به سکوت واداشت. ارژنگ دیو از خیمه خود بیرون آمد.
ارژنگ دیو رستم را دید. خشمگین شد. او تصور نمی‌کرد انسانی بتواند تا قلب قلمرو دیوان نفوذ کند. با صدایی سهمگین فریاد زد. زمین زیر پایش می‌لرزید. رستم اما نترسید. او گرز خود را در دست فشرد. نگاهش را به ارژنگ دوخت. برای لحظه‌ای همه‌چیز ساکت شد. یک سوی میدان: ارژنگ دیو، فرمانروای دیوان. و سوی دیگر: رستم، پهلوان ایران.
برون آمد از خیمه ارژنگ دیو
چو آمد به گوش اندرش آن غریو
رستم و رخش در یک سو و ارژنگ دیو در سوی دیگر میدان
ارژنگ به سوی رستم حمله کرد. رستم نیز رخش را به پیش راند. صدای سم اسب در میدان پیچید. ارژنگ دست‌های عظیم خود را بلند کرد. رستم گرز را بالا برد. و دو دشمن به یکدیگر رسیدند.
رستم در لحظه فرود آوردن گرز بر سر ارژنگ دیو
ارژنگ با تمام نیروی خود به رستم حمله کرد. اما رستم جا خالی داد. رخش به کنار جهید. رستم دوباره بازگشت. گرز او در هوا چرخید. و با تمام قدرت بر سر ارژنگ فرود آمد. ضربه چنان سنگین بود که ارژنگ تعادل خود را از دست داد. دیو به زمین افتاد. رستم لحظه‌ای درنگ نکرد. از رخش پایین پرید. به سوی ارژنگ رفت. و نبرد را به پایان رساند.
رستم پیروز در کنار ارژنگ دیو شکست‌خورده با اردوگاه آشفته در پس‌زمینه
ارژنگ دیو دیگر نتوانست برخیزد. فرمانده دیوان شکست خورده بود. دیوان که تا لحظاتی پیش با غرور در اردوگاه می‌گشتند، با دیدن شکست فرمانده خود وحشت کردند. بسیاری گریختند. بسیاری سلاح بر زمین گذاشتند. و اردوگاه برای لحظاتی در آشوب فرو رفت. رستم سراغ ارژنگ رفت. و او را از پای درآورد.
رستم در ورودی زندان کی‌کاووس با نور پشت سرش
رستم پس از شکست ارژنگ، دیگر وقت را تلف نکرد. اولاد را فراخواند. از او خواست جایگاه کی‌کاووس را نشان دهد. اولاد رستم را به سوی زندان شاه ایران راهنمایی کرد. رستم خود را به آنجا رساند. درهای بسته و نگهبانان دیو را پشت سر گذاشت. تا سرانجام... صدای آشنایی از درون شنید. کی‌کاووس. شاه ایران هنوز زنده بود. اما در بند بود.
رستم در حال گشودن بندهای کی‌کاووس خسته
رستم نزدیک رفت. زنجیرها را شکست. کاووس را آزاد کرد. شاه ایران، پس از آن همه روز سخت و اسارت، دوباره پهلوانی را دید که برای نجاتش آمده بود. کاووس رستم را در آغوش گرفت. و ایرانیان دانستند که امید دوباره زنده شده است. اما هنوز یک دشمن بزرگ‌تر باقی مانده بود. دیو سپید.
رستم و کاووس مشرف بر مازندران با کوه‌های تاریک و غار دیو سپید در دوردست
رستم رو به کاووس کرد. هنوز کارش تمام نشده بود. شاه و سپاه ایران آزاد شده بودند، اما درمان واقعی کاووس و مردانش هنوز باقی مانده بود. همه آنان به سبب جادوی دیوان، نابینا شده بودند. و تنها یک راه برای بازگرداندن بینایی آنان وجود داشت: خون دیو سپید. رستم دانست که باید به سوی آخرین و هولناک‌ترین دشمن خود برود. دیو سپید. رستم در شش خوان از هفت خوان گذشته بود. شیر را شکست داده بود. از تشنگی جان سالم به در برده بود. اژدها را از پای درآورده بود. فریب جادوگر را شکست داده بود. اولاد را به خدمت گرفته بود. و اکنون ارژنگ دیو را نیز کشته بود. اما بزرگ‌ترین دشمن هنوز باقی مانده بود. دیو سپید. رستم گرز خود را برداشت. بر رخش نشست. و به سوی کوهستان تاریک به راه افتاد. آنجا، در دل غاری تاریک، موجودی زندگی می‌کرد که سرنوشت شاه ایران و سپاهش به خون او وابسته بود. خوان هفتم در انتظار رستم بود.

خوان هفتم — دیوِ سپید

خوان هفتم

دیوِ سپید

برف · آذرخش · افسانه

رستم سوار بر رخش در دره‌ای عظیم و تاریک با کوه‌های بلند و ورودی غاری سیاه در دوردست
پس از شکست ارژنگ دیو، رستم می‌دانست که هنوز بزرگ‌ترین دشمن باقی مانده است. دیو سپید. او از کاووس شنیده بود که دیو سپید در غاری بزرگ، در دل کوهستان، زندگی می‌کند. اگر خون او به دست نمی‌آمد، نابینایی شاه ایران و سپاهش درمان نمی‌شد. پس رستم بدون درنگ آماده شد. رخش را زین کرد. گرز و شمشیرش را برداشت. و به سوی کوهستان به راه افتاد. راه هرچه پیش‌تر می‌رفت، تاریک‌تر و دشوارتر می‌شد. صخره‌های عظیم از دو سوی راه بالا رفته بودند. باد سردی در دره‌ها می‌پیچید. دیگر خبری از دشت‌های سبز و روشنایی خوان‌های پیشین نبود. رستم به جایی رسیده بود که حتی خورشید نیز به سختی می‌توانست بر آن بتابد.
رستم به سوی غار پیش رفت. اما پیش از رسیدن به آن، صدای غرشی از دل کوهستان شنیده شد. صدایی که بیشتر به غرش جانوری عظیم می‌مانست تا صدای انسان. رخش ایستاد. گوش‌هایش را تیز کرد. رستم دست بر یال او کشید. می‌دانست که دشمن نزدیک است.
به کردار دوزخ یکی غار دید
تن دیو از تیرگی ناپدید
رستم در غار تاریک ایستاده و دو چشم بزرگ دیو سپید در تاریکی
رستم وارد غار شد. درون غار تاریک بود. چنان تاریک که حتی چند قدم جلوتر نیز دیده نمی‌شد. او آرام‌آرام پیش رفت. بوی نم و سنگ در هوا پیچیده بود. صدای قطره‌های آب از دیواره‌ها شنیده می‌شد. اما در عمق غار، چیز دیگری وجود داشت. نفس کشیدن. سنگین. آهسته. عمیق. رستم ایستاد. دستش را بر قبضه شمشیر گذاشت. و در تاریکی، دو چشم بزرگ گشوده شد.
دیو سپید عظیم‌الجثه با موی سفید در برابر رستم و رخش
رستم جلوتر رفت. ناگهان دیو سپید از تاریکی بیرون آمد. بدنش مانند کوهی از موی سفید بود. قد و قامتش بسیار بزرگ‌تر از یک انسان بود. غار با حرکت او لرزید. رستم فهمید که این همان دشمنی است که برای کشتنش آمده است.
رستم در حال حمله با گرز به دیو سپید
دیو سپید به سوی رستم حمله کرد. رستم نیز گرز خود را بالا برد. صدای برخورد سلاح‌ها در غار پیچید. دیو سپید با قدرتی عظیم ضربه می‌زد. اما رستم چابک‌تر بود. او از ضربه‌ها جاخالی می‌داد و فرصت مناسب را انتظار می‌کشید. دیو دوباره حمله کرد. رستم کنار رفت. و با تمام قدرت گرز خود را بر بدن دیو فرود آورد. اما دیو هنوز ایستاده بود. نبرد تازه آغاز شده بود.
رستم بر فراز دیو سپید افتاده با گرز در دست زیر نور شکاف غار
دیو سپید خشمگین‌تر شد. با دست‌های بزرگ خود به رستم حمله کرد. رستم و دیو در دل غار با یکدیگر درگیر شدند. هر ضربه، سنگی را از دیواره جدا می‌کرد. هر حرکت، غار را به لرزه می‌انداخت. سرانجام رستم فرصت مناسب را پیدا کرد. به دیو نزدیک شد. او را گرفت. و نبرد تن‌به‌تن آغاز شد.
بریده برآویخت با او به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم
رستم در حال برداشتن خون دیو سپید در ظرف
رستم تمام نیروی خود را به کار گرفت. دیو سپید نیز با تمام توان مقاومت کرد. اما سرانجام رستم بر او چیره شد. دیو به زمین افتاد. غار از صدای سقوط او لرزید. رستم بالای سرش ایستاد. آخرین ضربه را وارد کرد. و دیو سپید را از پای درآورد.
فرو برد خنجر دلش بردرید
جگرش از تن تیره بیرون کشید
کی‌کاووس در مرکز با رستم در کنارش و نور طلوع
اما رستم هنوز کارش تمام نشده بود. او می‌دانست که خون دیو سپید همان چیزی است که برای درمان کاووس لازم است. پس به سراغ دیو رفت. و از خون او برداشت.
رستم از غار بیرون آمد. کوهستان هنوز همان کوهستان بود. اما برای او دیگر تاریک به نظر نمی‌رسید. او چیزی را به دست آورده بود که برای بازگشت ایران لازم بود. خون دیو سپید. رستم نزد کی‌کاووس بازگشت. داروی ساخته‌شده از خون دیو سپید بر چشمان شاه و سپاهیان نهاده شد. و پس از سال‌ها گرفتاری، روشنایی دوباره به چشمان آنان بازگشت. کی‌کاووس دوباره دید. سپاه ایران دوباره توانست جهان اطراف خود را ببیند. و آن سرزمین که روزی جایگاه اسارت آنان بود، بار دیگر به سوی آزادی رفت.
به چشمش چو اندر کشیدند خون
شد آن دیدهٔ تیره خورشیدگون
رستم و رخش بر فراز کوه با طلوع خورشید و سپاه آزادشده ایران در پایین
رستم هفت خوان را پشت سر گذاشته بود. از بیابان گذشته بود. از تشنگی نجات یافته بود. اژدها را کشته بود. جادو را شکست داده بود. اولاد را به راهنمایی گرفته بود. ارژنگ دیو را از پای درآورده بود. و سرانجام... دیو سپید را شکست داده بود. هفت‌خوان برای رستم فقط هفت نبرد نبود. هر خوان، آزمونی بود از چیزی که یک پهلوان باید در خود داشته باشد: شجاعت. استقامت. خرد. ایمان. قدرت. وفاداری. و اراده. و در پایان، رستم تنها یک دشمن را شکست نداد. او راه نجات ایران را باز کرد. از دل تاریکی بیرون آمد؛ و با خود، روشنایی را به سپاه ایران بازگرداند. هفت‌خوان به پایان رسید. اما داستان رستم تازه ادامه داشت.

بازگشت — بارگاهِ کیکاووس

بازگشت

بارگاهِ کیکاووس

پیروزی · زر · افسانه

رستم در برابر تختِ کیکاووس
تاج پیشکش شد و پهلوان سر فرود آورد و آن را نپذیرفت. هفت‌خوان بسته شد و داستان همچنان راه می‌رود.
جهان‌آفرین را ستایش کنیم
به داد و دهش را نیایش کنیم

پایان هفت‌خوان

01 / 08

متن داستان

خوان یکم — رخش و شیر

خوان دوم — یافتن چشمهٔ آب

خوان سوم — اژدهای شب

خوان چهارم — زنِ جادو

خوان پنجم — اولادِ راهنما

خوان ششم — ارژنگِ دیو

خوان هفتم — دیوِ سپید

بازگشت — بارگاهِ کیکاووس